ندارد تاب دستانم
ندارم نای رفتن هم
تو گویی بغض هم خسته ست
سراغ من نمی آید
از این یاران و دلداران
به جز غم هیچ کس انگار
به باغ من نمی آید
آشنای خوبه خوب
وعده گاه عاشقان
لحظه هایت ای غروب
هرروز سرگردان دلم
بي تاب ديدار توبود
امروز، فردا ، هر زمان
اين دل گرفتار تو بود
يك عمر حيران بوده دل
اندر پي لبخند تو
آه اي زمين آه اي زمون
كي مي رسد پيوند تو
من بودم آيينه ها
پاك از غبار كينه ها
گل هاي لاله مي شكفت
اندر كوير سينه ها
اي كاش پاياني نبود
اين راه را اي نازنين
اشكي به چشم من نبود
آه اي زمون آه اي زمين
کم میاره شب یلدا
گم میشن تو شب موهات
واژه هایی مثل فردا
وای چقدر دلم میگیره
از صدای غم ناودوون
ای که رفتی زیر بارون
کاشکی مونده بودی اینجا
دیگه هیچکسی نمونده
همه واسه من غریبن
وقتی تو پیشم نباشی
هر غریبه میشه آشنا
دل آیینه شکسته
انگاری گلوم گرفته
اشک چشمامو ببینی
دیگه سیل نیست شده دریا